دلنوشته+مطالب علمی و آموختنی | دلنوشته 💕

دلنوشته+مطالب علمی و آموختنی

با عنوانی از مطالبی گوناگون و مفید

درباره من
سلام
من در اینجا دلنوشته هایی به قلم خودم و مطالب علمی گوناگونی را قرار میدهم
امیدوارم که از مطالب این وب خشنود و راضی باشید😇
نويسنده :sonia
تاريخ: یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۴ ساعت: 7:11

آروم باش

به دنیا اجازه نده، تو رو خشن کنه!

به درد اجازه نده، درونت تنفر ایجاد کنه!

به خستگی اجازه نده، ناامیدت کنه!

به تلخی اجازه نده، خنده های قشنگتو بدودزده!

به سختی اجازه نده، آرزوهاتو فراموش کنی!

به غم اجازه نده، حال خوبتو رها کنی!

و به آینده اجازه نده شیرینی لحظه رو ازت بگیره

💞🧚🏻‍♀️

موضوع: دلنوشته 💕 ,
نويسنده :sonia
تاريخ: شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۴ ساعت: 23:5

درنظرم در موقعی می‌توانم تولد را برای خودم جشن بگیرم که واقعا در یک سالی که پیش رو دارم بهترین خودم را ارائه بدم،تغییر کنم و من جدیدی بسازم 💫

چند وقتی است نمی‌دانم در کجای زندگی ام قرار دارم...

بیشتر روز در گرو خوابم و شب هم تا صبح بیدار،

انگیزه ام برای انجام کارها کم شده و گویی منتظر معجزه ای هستم تا همه چیز درست شود 🙃

عادت های خوبی که داشتم دارند کمرنگ می‌شوند و این برایم زنگ خطری است که اگر اصلاح نشود، مطمئنا با چالش های جدی ای روبرو خواهم شد 😶‍🌫️

کتاب هایی که با شوق و ذوق از نمایشگاه کتاب گرفتم و صبر کردم تا اتمام امتحانها آنها را بخوانم، گوشه قفسه کتاب‌هایم مانده و منتظرند که سری بهشان بزنم و داستان کشف نشده شان را کشف کنم.‌‌‌‌...

ورزشی که دوستش داشته و دارم را خیلی وقت است انجام نداده ام 🥲

و احتمال بسی زیاد انجام ندادن این عادت ها باعث بی‌انگیزگی و کرختی در من شده اند🫠

منی که هیچ وقت کتابی را نیمه کاره رها نمیکردم الان دو سه کتاب نیمه رها کرده دارم😓

عادت هایم کمرنگ شده اند و این برای خودم ناراحت کننده اس

اما تولد و یا بهتر بگویم زاد روز هر آدمی درنظرم یک فرصتی عالی است،

روزی که میتوانی خودت را الزام کنی چه کارهایی انجام دهی و چه کارهایی را صرف نظر کنی تا روزی به یادماندنی برای خودت به جای بگذاری🧚‍♀️

این روز را دوست دارم چون یادآور و زنگ خطریست که یک سال بزگتر شدم و باید برای منی جدیدتر و بهتر تلاش کنم و در سال بعد بابت این منی که ساختم از خودم تشکر کنم ☘️

این روز برایم مقدس است و کسانیکه را که این روز را در خاطرشان دارند و در زمان آن با تبریک و یا پیام مختص خودشان آن را یادآوری می‌کنند برایم عزیزند و به یاد ماندنی🤍

امیدوارم از امروز بتوانم عادت های خوبی که داشتم را برگردانم و آدمی جدیدتر و بهتر بسازم 🌟😇

🩶🗓

شاید باد وزیده است بر پیکر تقویم!

شاید کودکی بازیگوش ورق زده صفحاتش را...

من

روزهایِ بسیاری را گم کرده ام

روزهایی به قدرِ یک عمر...

#معصومه_صابر

موضوع: دلنوشته 💕 ,
نويسنده :sonia
تاريخ: جمعه سوم مرداد ۱۴۰۴ ساعت: 15:24

ما همیشه در سایه ماندن را انتخاب کرده‌ایم. سال‌هاست همان فیلم‌های تکراری را می‌سازیم، در حالی که می‌بینیم سینمای جهان چقدر جلوتر رفته است. تفاوت کار ما با آنها آنقدر واضح است که نیاز به توضیح ندارد🫠

وقتی به فیلم‌های خودمان نگاه می‌ کنم ، یک ویژگی مشترک در همه می‌بینم: خشونت بی‌پایان. انگار فکر می‌کنیم بدون صحنه‌های خشن و خونین، اصلاً فیلمی وجود ندارد. اما چرا هیچ‌وقت به این فکر نکرده‌ایم که می‌توان فیلمی ساخت که به جای تلخی، شیرینی زندگی را نشان دهد؟ فیلمی که هم درس زندگی بدهد، هم دل‌ها را گرم کند؟🤔

نمی‌گویم آنها عالی اند و ما بد اما اگر کمی منصف باشیم می‌بینیم این اوخر آنقدر که فیلم های غمگین و انتقام گونه منتشر شده فیلم هایی که حس خوب به همراه داشته باشند کم بوده است😓

در دنیای انیمیشن این تفاوت بیشتر خودش را نشان می‌دهد. آنها انیمیشن‌هایی می‌سازند که قلب‌ها را نوازش می‌دهد، اما ما... ما حتی وقتی می‌خواهیم از آنها کپی کنیم، فقط ظاهر کار را می‌گیریم و روح آن را از دست می‌دهیم💔

بدتر از همه این که وقتی یک فیلمساز می‌خواهد کاری متفاوت ارائه دهد، به جای حمایت، با هزار مانع روبه‌رو می‌شود. انگار سیستم نمی‌خواهد چیزی تغییر کند. نتیجه این شده که امروز با جامعه‌ای افسرده روبه‌رو هستیم. جامعه‌ای که شما با فیلم‌های ناامیدکننده و شرایط سخت، هر روز افسرده‌ترش می‌کنید😕

بعد تعجب می‌کنید که چرا جوانان از کشور می‌روند؟ پاسخ این سوال در آینه‌ای است که باید هر روز به آن نگاه کنید. آنها حتی بدترین فیلمشان را به گونه ای پیش می‌برند که بیننده بعد از دیدن آن به دلش چسبیده باشد نه اینکه برای وقتی که پای آن گذاشته از خود و کارگردان آن ناامید شود🥲

رویای من این است که روزی برسد که به جای ایجاد محدودیت‌های بی‌معنی، بستر رشد فرهنگ را فراهم کنیم. روزی که به استعدادها فرصت شکوفایی بدهیم، نه اینکه با ایرادهای بی‌اساس راهشان را سد کنیم😉

می‌گویید از تولید داخلی حمایت کنید، اما چرا محصولات ما ماندگار نمی‌شوند؟ مشکل اینجاست که ما اکثرا فقط به ظاهر کار توجه می‌کنیم، نه به کیفیت واقعی آن. آنها وقتی کاری می‌کنند، با عشق و وسواس پیش می‌روند تا بهترین نتیجه ممکن را بگیرند☘️

اما ما.....

امیدوارم روزی برسد که کارهایمان باعث شود به کشورمان افتخار کنیم، کشور ما میتواند جز بهترین ها شود اگر که بخواهیم💞

پ.ن : "این ها گفته هایی بود که خیلی وقت بود در دلم مانده بود و با دیدن قسمت آخر تاسیان ، فکر به فیلم هایی که این چند وقت اخیر منتشر شدند و مقایسه کردن آنها با فیلم های خارجی، باعث انگیزه ای شد که این متن رو بنویسم و در تاریخچه وبلاگم ثبتش کنم 💫"

موضوع: دلنوشته 💕 ,
نويسنده :sonia
تاريخ: یکشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت: 2:8

بعضی آدم‌ها مانند مربع‌های گرد هستند؛ هرچقدر هم تلاش کنند در چارچوب‌های جامعه جای نمی‌گیرند 🫠

همیشه احساس کرده‌ام مانند یک غریبه‌ و یا حتی یک ادم فضایی ای هستم در دنیایی که قواعدش را آنطور که باید نفهمیده ام 🥴

در جمعی که همه نقش بازی می‌کنند، خودت بودن سخت است. مثل این است که وسط تئاتری ناخواسته، تنها کسی باشی که دیالوگ‌هایش را حفظ نکرده 😶

سخت است که سیاستِ آدم‌ها را بلد نباشی و سخت است معاشرت با کسانی که عقاید و رفتارهایشان با تو سراسر تفاوت است 🥲

در نظرم خوبی کردن شبیه به نفس کشیدن است؛

این کاری است که هم خودم را آرام می‌کند و هم طرف مقابلم را، اما جامعه این را ساده‌لوحی می‌خواند! و گویی در پی این است که در فرصتی مناسب از این رفتار و اخلاق سوءاستفاده کند 💔

بارها شنیده‌ام: «زیادی ساده‌ای، دنیا جای آدم‌های مثبت نیست! و...» اما اکثرا احساس میکنم که مشکل من نیستم... شاید مشکل دنیایی است که مهربانی را ضعف می‌داند، نه قدرت 🍃

و خانه مانند قلعهٔ امنی برایم شده است....

بیرون که می‌روم، آدم ها با رفتارها و عقایدشان آنقدر خسته و آزرده خاطرم میکنند که خانه را به در اجتماع بودن ترجیح داده ام و شاید این دلیلی شد که انتخاب کنم کمتر در اجتماع حضور داشته باشم ، بیشتر بخوانم، بنویسم و با خودم گفت‌وگو کنم. وقتی با خودم هستم حداقل میدانم کسی نیست مرا قضاوت کند ...

و دلیلی که باعث شده امید داشته باشم و زندگی را واقعا زندگی کنم ، این حقیقت است که پذیرفته ام من شبیه بقیه نیستم! ☘️

ساعت‌ها جلوی آینه وقت برای آرایش کردن نمیگذارم و خودم را آنگونه که هستم دوست دارم و پذیرفته ام ، خط قرمزهایم را به سادگی زیر پا نمیگذارم و خودم را غرق در مهمانی و یا پارتی نمیکنم و بیشتر به چیزهای کوچک و عمیق فکر می‌کنم، به یک فنجان چای گرم، به کتابی که روحم را تکان می‌دهد، به ستاره‌هایی که شب‌ها از پنجرهٔ اتاقم می‌بینم، به پرواز پرنده ها ، به باران و برف و حتی خش خش برگ های پاییزی و شکوفه های بهاری که اگر نبودند دنیا و فصل ها آنقدر ها در نظرم قشنگ نمی‌شد و به .....

شاید من برای این دنیا ساخته نشده‌ام... یا شاید این دنیاست که هنوز به بلوغی نرسیده تا آدم‌هایی مانند مرا بپذیرد 🕊

اما یک چیز را می‌دانم که هرگز حاضر نیستم نقاب بزنم تا «جمع» پسند شوم و اگر قرار است تنها بمانم، لااقل اصیل تنها خواهم ماند 🌱

موضوع: دلنوشته 💕 ,
نويسنده :sonia
تاريخ: جمعه هشتم فروردین ۱۴۰۴ ساعت: 20:52

ﻓﺮﺽ ﮐﻨﯿﺪ ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻡ!

ﺑﺮﻭﻳﺪ، ﻣﺜﻞ ﺁﺩﻡ ﺯﻧﺪﮔﻴﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﻴﺪ،

ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﺷﻌﺮ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﮑﻨﻴﺪ.

ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ میخواهید ﺳﺮ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﮐﻼﻩ ﺑﮕﺬﺍﺭﻳﺪ، ﭼﺮﺍ ﭘﺎی ﻣﻦ ﺭﺍ ﻭﺳﻂ ﻣﯽ ﮐﺸﻴﺪ؟

ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺧﺪﺍﻳﻢ ﭼﺮﺍ موسی ﺭﺍ ﺑﻔﺮﺳﺘﻢ ﺗﺎ ﺷﻨﺒﻪ ﺭﺍ ﺗﻌﻄﻴﻞ ﮐﻨﺪ، عیسی ﺭﺍ ﺑﻔﺮﺳﺘﻢ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﻳﮏﺷﻨﺒﻪ ﻭ به مسلمانها ﺑﮕﻮﻳﻢ ﺟﻤﻌﻪ ﺭﺍ؟

ﭼﺮﺍ ﮐﺎﺭی ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻋﻴﺴﻮی ﺷﺮﺍﺑﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻠﻴﺴﺎ یعنی خانه خدا راحت ﺑﻨﻮﺷﺪ! ﻭ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺟﺎی ﺷﺮﺍﺏ، ﺷﻼﻕ ﺑﺨﻮﺭﺩ؟

ﭼﺮﺍ ﯾﮑﯽ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻫﯿﭻ ﻧﭙﻮﺷﺪ؟

ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺧﺪﺍئی که شما میگوئید ﺑﻮﺩﻡ، ﭼﺮﺍ باید بگذارم به اسم من ﮐﻠﻴﺪ ﺑﻬﺸﺖ بفرﻭﺷﻨﺪ؟!

ﻳﺎ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺨﻠﻮﻗﺎﺕ ﻣﻦ ﺟﻬﻨﻢ کنند؟

ﺧﺪﺍیی ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺑﺎﺷﺪ، ﺧﺪﺍیی ﮐﻪ ﻗﺴﻢ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﺟﻬﻨﻤﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﺎﻓﺮﻣﺎﻧﺎﻥ ﭘﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ!

ﺧﺪﺍیی ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺁنﭼﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻣﻴﻦ ﺣﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩﻩ ، ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﻭﻋﺪﻩ ﻣﯽﺩﻫﺪ...!

ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺘﻢ!

ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ايد!

اگر به دنبال من میگردید مرا در عشق، مهربانی، بخشش، آگاهی، گذشت، راستگوئی و انسانیت پیدا کنید

البته اگر... به دنبال من میگردید!

نويسنده :sonia
تاريخ: دوشنبه چهارم فروردین ۱۴۰۴ ساعت: 0:5

ای شب قدر، ای شبی که سکوتش را با ناله‌های دل‌های مشتاق در هم می‌آمیزی،

در این ساعات پر برکت، دست نیازم را به سوی آسمان دراز می‌کنم و امیدم را به نمکین‌ترین قطرات رحمت تو می‌سپارم 🥰

شبی که در آن، فرشته‌ها به تضرع ما گوش می‌سپارند و کلام‌مان را در آستان وحی می‌نویسند🧚🏻‍♀️

ای شبِ شهد و لبخندِ پروردگار، در آغوش تو، ندا می‌کنیم که آغوش‌مان را برای محبت و بخشش باز کنیم 🍃

بگذار با آتش عشق‌مان، غم‌هایمان را بسوزانیم، و به سوی رؤیاهایمان پرواز کنیم🕊

در این شب مقدس، روح‌مان را با صدای دعایی آبیاری می‌کنیم.

ای خدای رحمان، دل‌هایمان را همواره در مسیر راست‌گویی و نیکی نگه‌دار 😇

^^ ای شب قدر، تو فراتر از زمان و مکان، مظهر نور و رحمت الهی هستی. دل‌هایمان را در آغوش بگیر، و ما را به راه درست هدایت کن 💞

+ امیدوارم قلبتان در این شب روشن بشه و سرنوشتتان به زیبایی رقم بخوره ✨🌙

نويسنده :sonia
تاريخ: پنجشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت: 1:18

هوس کرده‌ام بچه بشوم و برای لباس‌های عیدی که قرار است بخرم، ذوق کنم. بروم عید دیدنی و عیدی بگیرم، بروم خانه مادربزرگ و همه دور هم جمع شویم و فارغ از هر چیزی که دورمان می‌گذرد، با هم باشیم و بخندیم. بعد هم با دل‌های آکنده از شادی از هم جدا شویم و شب با گریه بخوابم که چرا زود شب شد و همه رفتند و تنها شدم...

راستش، هیچ‌چیز مثل قبل دیگر قشنگ نیست؛ حتی آدم‌ها.

دلم تنگ وقتی است که خسته از مدرسه می‌آمدم و سریع تلویزیون را روشن می‌کردم تا برنامه رنگین‌کمان را ببینم و با آهنگش بخوانم. دلم برای روزهایی تنگ است که ذوق دیدن برنامه‌های عمو پورنگ و فیتیله‌های روزهای جمعه را داشتم 🥹💔

کاش زمان همان‌جا می‌ایستاد.

دلم نمی‌خواهد بزرگ شوم.

آرزوهای محال دارم و نمی‌توانم جز حسرت ایام گذشته، کاری کنم. دنیا، آدم‌ها، همه بی‌رحم شده‌اند.

این دنیا واقعاً دیگر به درد نمی‌خورد.🖤

تکنولوژی به چه دردی می‌خورد وقتی نمی‌توانیم آن خانه‌های قدیمی را داشته باشیم و دورهمی‌های هر هفته و بازی‌های دسته‌جمعی را تجربه کنیم؟

تکنولوژی که ما ساخته‌ایم، آن‌قدر که ضرر زده، سودی به ما و زمینی که در آن زندگی می‌کنیم، نداده. هیچ‌چیز نه تنها مثل قبل نمی‌شود، بلکه دارد بدتر می‌شود...

این دنیا را نمی‌خواهم. دنیای خوشی کودکی‌ام را می‌خواهم. هرچه بود، این خوبی را داشت که با دلم زندگی میکردم ، خیلی چیزها را درک نمی‌کردم و این باعث شاد بودنم بود. دلم نمی‌خواهد با بزرگ‌تر شدن، پیر شدن آدم‌هایی که دوستشان دارم را ببینم و از دستشان بدهم. زندگی همین است، اما هنوز نمی‌توانم با آن کنار بیایم🥲

کاش آدم‌های خوبی حداقل برای همدیگر بودیم. این دنیا به آدم‌های خوب احتیاج دارد و حیف که اکثر آدم‌ها این موضوع را فراموش کرده‌اند. دلم پر است از حرف‌هایی که نمی‌دانم چطور بیانشان کنم. هرچقدر هم که حرف بزنم، باز هم تمام نمی‌شود🥴

دنیایی ساخته‌ایم که همه از شکست‌های یکدیگر خوشحال می‌شوند و نه از موفقیت‌ها. دنیایی ساخته‌ایم که هیچ‌کس در آن خوشحال نیست. چرا این‌طور شدیم؟

آهای کسی که داری این را می‌خوانی! خودت هم می‌دانی که ممکن است در حق کسی بدی کرده باشی. حتی اگر روزی او تو را ببخشد، کارما گریبانت را می‌گیرد؛ چه به این امر اعتقاد داشته باشی، چه نداشته باشی. نمی‌گویم من نکردم، اما حداقل از این بابت خوشحالم که سعی کرده‌ام دلی را شاد کنم تا برنجانم ☘️

اگر جایی هم رنجاندم بیشتر از آن شخص رنجیده‌ام و خودخوری کرده‌ام و در نهایت بخاطر خجالتی که داشتم از خود خدا طلب بخشش کرده‌ام...

کاش همه چیز مثل قبل دوباره تکرار میشد

بیشتر اتفاقاتی که در زندگی ما می‌افتد، تقصیر خود و اطرافیان‌مان است و به طریقی زندگی می‌کنیم که همه را مقصر می‌دانیم جز خودمان و کاش تغییر کنیم 💫

به قول یکی از اساتیدی که این ترم در کنارشان هستم، توسعه به معنای این نیست که ماشین ، خانه و گوشی لوکس داشته باشی. توسعه باید در فکر و سرت اتفاق بیفتد. تغییر باید در مغز آدمی شکل بگیرد تا دنیا هم تغییر کند. کاش این را بفهمیم💔

درنظرم این دنیا دیگر نیازی به آخر الزمان ندارد. خودمان با دستان خودمان داریم رقمش می‌زنیم. نسل من و نسل‌های بعد از من حق خوب زندگی کردن را دارند. این حق را از ما نگیرید و هرچه کردید را دیگر بر سر ما نیاورید😓

کاری کرده‌اید که استادهای پا به سن گذاشته‌مان از همه شما بابت تمام ناحقی‌هایی که انجام داده اید و به نسل ما منتقل کرده‌اید، روبه‌رویمان تعظیم می‌کنند و عذرخواهی می‌کنند🥲

قبول کنید که اگر خودخواه نبودید، دنیا اینی نمی‌شد که هست🥹

موضوع: دلنوشته 💕 ,
نويسنده :sonia
تاريخ: دوشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۳ ساعت: 0:42

هرچه می‌گذرد خسته تر از قبل میشوم

خسته تر از قبل به زندگی نگاه میکنم

به عقب که نگاه میکنم میبینم از کودکی تا به الان نه هدف درست حسابی ای داشتم که برایش بجنگم نه انگیزه ای برای ادامه دادن داشتم 🥹

هیچ وقت زندگی آن طور نبود که دلم میخواست

هیچ نقطه ی روشنی نبود که نشانم دهد همه چیز دارد درست می‌شود

هیچ کس نبود که تسکین دهنده روح خسته ام باشد

این زندگی را من انتخاب نکردم و او با بی‌رحمی هر روز بدتر از دیروز پیش می‌رود

گاهی حس میکنم اشتباهی پا به این دنیا گذاشته ام

من شبیه هیچ کدام از آدم هایی که میشناسم و هستند نیستم

شبیه کسانی که گمان می‌کنند سیاست داشتن بهتر از ساده بودن است ، بد بودن بهتر از مهربان بودن و درک کردن یکدیگر است

این دنیایی که خدا به وجود آورده در نظرم شبیه بازی ای می‌ماند که تشکیل شده از مراحلی است که اگر پیروز شوی ادامه می‌دهی اگر هم شکست بخوری سرجایت میمانی و آخر هم بعد این همه دست و پا زدن و تلاش کردن به مرحله آخر یعنی مرگ میرسی💔

خب که چی ؟ پس چرا بعضی ها این دنیا را همه چیز می‌بینند، از بدبختی دیگران لذت میبرند و با بدبختی آنها زندگی می‌کنند؟

در یک کلام بخواهم بگویم و خودم را راحت کنم

خسته شده ام ...

خسته شده ام که به هرچه خواستم برسم نشد

خسته شده ام از آدمها ...

از آنها که گمان میکردم خوب اند ، می‌شود بهشان اعتماد کرد اما نشد 🫠

از آنها که با دروغ گویی هایشان کاری کردند که وقتی حقیقت حرف ها و کارهایشان برایم آشکار شد پشیمان شدم از افکار خوب و مثبتی که از آنها داشتم ، از اعتمادهایی که بهشان کردم و دست آخر هم جواب خوبی هایم را به بدترین شکل ممکن بهم دادند 😢

خسته شده ام از زندگی ای که من انتخابش نکردم

از زندگی ای که یک نقطه روشنی ندارد که دلم را حداقل خوش به آن کنم ...

خسته شدم از به دست آوردن پول که نداشتنش عامل بیشتر بدبختی هاست ...

کاش میشد جائی فرمان زندگی را خودت دست بگیری و آنگونه که می‌خواهی زندگیت را جلو ببری 🌟

کاش میشد آدم های زندگیت را خودت انتخاب میکردی

کاش میشد وقتی که دلت گرفت کسی را داشته باشی که حرف هایت را پیشش ببری و از اعتماد کردن به او نترسی

نه که آنقدر دردهایت را در خودت بریزی که نتوانی و نرسی که تمامشان را بیرون بریزی و خودت را راحت کنی

کاش زندگی برای آدم های همانند من اینقدر سخت نمی‌گذشت

کاااااش...... 💔🥀

موضوع: دلنوشته 💕 ,
نويسنده :sonia
تاريخ: سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت: 23:23

سال ۱۴۰۲ ......

راستش به کل این ۳۶۵ روزی که گذشت فکر میکنم ، میبینم امسال برایم با تموم خوب و بدی هایی که داشت ، سال خیلی خوبی بود 🥰

شاید بپرسی چرااا ؟

چون سعی کردم از هر لحظه و زمان آن لذت ببرم و زندگی کنم💞

هر لحظه و هر دقیقه از زندگیم شد خاطرات خوب و بدی که خوبی هایش برایم تبدیل به خاطره های شیرین شدند و بدی هایش هم برایم تجربه شدند 💌

در این سال خیلی اتفاق ها افتاد ،

محیطی که در آن قرار گرفتم ، آدم هایی که در این سال با آنها آشنا شدم ، همه و همه باعث تغییرات خوبی در من شدند ❤️‍🔥

در این سال بیش از هر وقت دیگری اطرافیانم را شناختم و خوشحالم که با خودم بیشتر دوست و همراه شدم 🧚‍♀️

نمیگویم اتفاقات بد در زندگیم رخ ندادند چون آن ها هم بخشی از طعم زندگی هستند اما به یقین همان ها هم باعث تلنگری در زندگیم شدند 🌿

به طور کل ،

چهار فصل این سال پر از اتفاقات خوب و تکرار نشدنی ای بود برایم 🍃

بهار🪷 ، اگر بخواهم اتفاقات آن را بازگو کنم خودش یک نوشته را به دنبال می آورد ، اما همان آوردن عید و سال جدید خودش یه شروع تازه و خوب بود ،

تابستان 🏜 ، هر لحظه اش برایم عالی و تازه بود ،

پاییز🍁 ، مرا به مکان و جایگاه دیگری سوق داد

و زمستان ☃️ ، با برف و باران ناگهانیش شادی و خوشی را برایم به ارمغان آورد

و خوشحالم که اتفاقات خوب و مهم زندگیم را در کنار مهم ترین آدم های زندگیم گذراندم و امیدوارم سال های بعدهم برایم به همین تازگی و نویی امسال سپری شود و بتوانم اتفاقات و هدف های بهتری را برای خودم و دیگران به ارمغان بیاورم ✨

پ.ن : امیدوارم سال ۱۴۰۲ برای شما هم سال خوبی بوده باشد و سال ۱۴۰۳ اتفاقات خوب و شیرینی را برایمان تدارک دیده باشد🤝

🌈

این آهنگ هم باشد به یادگار از امسال 🌻


...

نويسنده :sonia
تاريخ: پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۲ ساعت: 22:4

مدرسه جائی برای رشد نبود ،

نه تنها رشد نکردیم ، نه تنها آموزش درست ندیدیم

بلکه از هرچی که به مدرسه ربط پیدا کرد متنفر شدیم 🫤

مدرسه یادمون نداد که استعداد هامونو کشف کنیم ، یادمون داد چجوری اونارو سرکوب کنیم😓

یادمون داد که به خاطر نمره ، بین همسن و سالامون فرق بزاریم

یادمون داد که تبدیل به رویاهای پدر و مادرمون بشیم نه اون چیزی که خودمون میخوایم

مدرسه مارو با جامعه آشنا نکرد فقط مارو از اون ترسوند

و......

میدونی تهش میخوام چی بگم

میخوام بگم اگر پدر یا مادری هستی که داری اینو میخونی بدون بچت با مدرسه به هیچ جائی نمیرسه فقط خواسته ها و آرزوهاش سرکوب میشن و خواهشا به خاطر یه نمره حالا چه بد چه خوب سرزنشش نکن اون شاید استعدادش بیرون از درس و مدرسه رقم میخوره

اگر هم دانش آموزی یه نصیحت از منی که فارغ التحصیل شدم از مدرسه داشته باش

هر رشته ای خواستی برو حتی اگر خانوادت با اون مشکل داشتن ، حتی اگر مجبور شدی توی روی بقیه وایسی

استعدادت رو به نمرت نبین به کارایی که توش مهارت داری ببین ، مهارتته که باعث میشه ازش پول دربیاری 😎

دنیای الان نیاز به مدرکت نداره به مهارته که ببینه چیزی بلدی یا نه

یادت باشه همه نباید برن مدرسه و همه لزوما نباید مدرک بگیرن

فقط سعی کن متناسب با زمان و اتفاقات اطرافت که داره میره جلو پیش بری ، باور کن اینجوری موفق تری

و این رو بدون ، هیچ چیزی به کنکورت بستگی نداره ، کنکور آخر دنیا نیست تو میتونی بازهم ادامه بدی 😉

.....

خلاصه اینکه نزارین مدرسه و کنکور باعث نابود شدن آرزوهاتون بشه

+ و امیدوارم امروز ۲۸ دی ماه ۱۴۰۲ ، توی شب آرزوها ، هر آرزویی که از ته دلت داری ، برآورده بشه و همیشه شاد و خوشحال باشی 💞

موضوع: دلنوشته 💕 ,
نويسنده :sonia
تاريخ: پنجشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۲ ساعت: 15:59

سلام 🙋‍♀️ امیدوارم خوب باشین💕

راستش فقط اومدم یذره حرف بزنمو برم
اومدم بگم ،

هرچی کتاب بخونین و فیلم های بیشتری ببینین ، عاقل تر و فهمیده تر میشین ،

با آدما بهتر میتونین توی موقعیت های مختلف رفتار کنین و بهترین ورژن خودتون باشین ،

اینارو به عنوان نکات انگیزشی یا هر چی که الان ممکنه به ذهنتون خطور کنه نمیگم ، چیزهایی رو میگم که واقعااا برای خودم اتفاق افتاده ،

به این کاری ندارم که گاهی در اوقات فراغت یا فقط برای اینکه وقتتونو تلف کنید این کارارو میکنید 🙃

ولی بیاین تبدیل به کسایی بشین که کتاب خوندن و فیلم دیدن جزئی از روتین زندگیشون به حساب میاد 🤗

کسایی که دوست دارن از تجربه های دیگران هم استفاده کنن و اینکه خودشون رو جای نقش های مختلف اون داستان بزارن ،
کتاب یا فیلم ، هرکدوم به نوبه خودشون باعث تغییر در درونت میشن💞

برای همین هر کتاب و فیلمی که انتخاب می‌کنی،

سعی کن اون چیزی باشه که بهش نیاز داری و بهترین چیزی باشه که میبینی🤍

مطمئن باش تاثیراتی که این ها روی زندگیت میزارن گاهی آدم ها در زندگیت نمیزارن 😉

سعی کنین در کنار کارهایی که دارین کتاب و فیلم های خوبی ببینین

یادتون نره گاهی کتاب ها و فیلم ها ، میتونن بهترین دوستانمان به حساب بیایند 🌱

موضوع: دلنوشته 💕 ,
نويسنده :sonia
تاريخ: پنجشنبه سی ام آذر ۱۴۰۲ ساعت: 19:55

حس و حال شب یلدا را دوست دارم 🥰

لحظه و بهانه ای ناب که باعث می‌شود دور همدیگر جمع شویم و به بهانه گرفتن فال یکدیگر ، گرم صحبت شویم و فارغ از زمان و مکان ، آخرین روز پاییز را در کنار هم جشن بگیریم 🤗

شب یلدا ، شبی پر از رقم خوردن خاطرات خوشی است که کم میشود آن را فراموش کرد 💕

امیدوارم در هر لحظه از زندگیتون سرشار از حال خوب باشید و سایه بزرگترها همیشه بالاسرتون باشه تا به بهانه این روزهای ناب سری به آنها بزنید و باعث جمع شدن یکدیگر در کنار هم شوید و دیداری تازه کنید 💓

خلاصه اینکه شب یلداتون مبارک 🍉

این آهنگ هم تقدیم به تمامی شما دوستان عزیز 🌈

نويسنده :sonia
تاريخ: چهارشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت: 23:19

امروز روز خوبی بود 😄

روزی که فکر نمیکردم انقدر خوب و جالب و هیجان انگیز باشه

انگار دنیای بعد کنکور و اتفاقاتش جالب و شاید حتی بهتره

البته میدونم شاید یکم دیگه که بگذره بگم سختیا بیشتر شده ولی واقعا دنیای بعد دانش آموز بودن و کنکور یه چیز دیگست 🤗

حداقل واسه منی که از بچگی از مدرسه بیزار بودم شاید طبیعی باشه همچین طرز فکری

امروز دانشگاه که کلاس نداشتم هیچ ،

کلاس برنامه نویسی هم که آزمون داشتم و کلی بابتش استرس داشتم ، انقدر خوب پیش رفت که اصن فکر نمیکردم انقدر خوب بگذره 😇

اصن شبیه آزمون نبود کلاس ،

اگر سوالی داشتیم میپرسیدیم و جواب دادنش با استاد بود 😅

اینکه هیچ ،

اینکه بعد بیای سوار اتوبوسی بشی که به جز خودت هیچ مسافری نداشته باشه عالیههه

یه حس خوب که انگار اتوبوس دربست برا توعه

هیچ وقت تا به امروز فکر اتوبوس بی مسافر ،به ذهنم خطور نکرده بود 🤭

وقتی میبینم با چیزهای خیلی کوچیک آنقدر سر ذوق میامو حالم خوب میشه ، آرزو میکنم کاش بیشتر اتفاقات زندگی چه من و چه بقیه ، انقدر خوب پیش بره که دیگه جرئت نکنیم به چیزای دیگه ای که باعث ناراحتیمون میشه ، فکر کنیم 🤍

امیدوارم روزایی پیش روم باشه که همینجوری با اتفاقاتش حتی اگر کوچک هم بود ، به وجد بیام

شاد بودن و لذت بردن از لحظات زندگی کار هرکسی نیست و چه خوب است که جزئی از کسانی باشی که با هر اتفاقی بد به دلشان راه نمی‌دهند و از تک تک لحظات زندگیشان لذت میبرند 💞

افتادن اتفاقات غیر منتظره ای که حتی توقع به وقوع پیوستنشان را نداری خیلییی دلچسب است 🥰

موضوع: دلنوشته 💕 ,
نويسنده :sonia
تاريخ: شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۲ ساعت: 22:12

🏔

در فرهنگنامه کوهنوردی به آدمهایی که با همدیگر کوهنوردی می کنند می گویند:

* همنورد *

چه واژه قشنگی 🥰

همنورد، یعنی تمام پستی ها و بلندی ها و فراز و نشیب ها را در کنار هم درنوردیدن ، پشت و پناه هم بودن ، کنار هم و پا به پای هم راه رفتن ، در رابطه با دیگران تعصب نداشتن و تبعيض قائل نشدن ، در سخت ترین مسیرها و دشوارترین گردنه ها هوای هم را داشتن و تمام دار و ندار خود را با دیگران قسمت کردن.

همنوردها رفتارهای ویژه ای دارند که رویای تمام کسانی است که می خواهند با همدیگر و در کنار هم زندگی کنند

آنها همیشه حواس شان هست که :

یکی تندتر از دیگران حرکت نکند ،

حواس شان هست که کسی از دیگری جا نماند ،

حواس شان هست که در مسیرهای سخت یکی سقوط نکند ،

در سنگلاخ ها یکی لیز نخورد ،

حواس شان هست که یکی کم نیاورد ،

که یکی فشارش نیفتد ،

که یکی کم و کسر نداشته باشد.

همنوردی صرفا هم تیمی بودن در یک رشته ورزشی نیست ،

یک معرفت است ،

یک سبک زندگی است:

همنوردی با هم بودن در عین احترام به فردیتهای همدیگر است ، پشت و پناه هم بودن بدون منت گذاشتن است ، همراه بودن بدون تملک و تصاحب است ، عشق ورزی، مهربانی و همدلی بدون توجه به جنسیت افراد است.

چه خوب می شد اگر آدم ها به جای هموطن بودن ، هم مذهب بودن ، هم نژاد بودن ، همجنس بودن و هم "سر" بودن ، همنورد هم بودند در فراز و نشیب های زندگی

یه همنورد که همیشه حواسش باشه برای نیفتادنمون ، برای رسیدنمون تا قله ، برای اوج گرفتنمون ،

چه خوب می شد اگر ما هم برای دیگران چنین همراهانی بودیم!

چه خوب می شد اگر آدمها

همنورد هم بودند...

29 مهر ماه، روز کوهنورد با کمی تاخیر گرامی باد 🌹

این روز رو به خودم و به تمامی کوهنوردان عزیز تبریک عرض می نمایم 🌟

🏔

نويسنده :sonia
تاريخ: شنبه هشتم مهر ۱۴۰۲ ساعت: 1:4

ذهنم پر از حرفه 😶‍🌫️

همه میگن ناراحت نباش به زندگیت ادامه بده بالاخره روز تو هم میاد ،

فال میگیرم میگه قدر دان زندگیت باش خیلی‌ها حسرت داشتن زندگی تو رو دارن 🫠

آخه چرااا ؟؟ آره زندگی من از روی ظاهر زندگی عالی و خوبیه نه تنها من بلکه خیلی از آدما

ولی آخه چرا باید کسی اصن حسرت زندگی کسی رو داشته باشه😐

خیلی دوست دارم به این آدما بگم شما از زندگی من چی میدونین که بهم امید میدین و حسرت داشتن زندگی منو دارین ؟!!

من از پجگیم تا به الانی که هنوز زندم از بیشتر لحظه هایی که توی زندگیم افتاده ناراحتم

لحظه های خوب داشتم ولی لحظه ی خوبی که بعدش زهر بشه به چه دردی میخوره

خسته شدم از اینکه ادای آدمای خوشحالو درآوردم مبادا کسی بویی از ناراحتیم ببره

اگه تا الانم تونستم دووم بیارم به خاطر آهنگ و کتاب و فیلم و صبریه که دارم وگرنه دنیای آدما خیلی وقته برام بی اهمیت شده🙃

ولی میشه یه خواهشی کنم ؟

میشه وقتی کسیو دوست ندارین ، وقتی مسئولیت یه زندگی رو نمیتونین به دوش بکشین ازدواج نکنین

میشه اگر اختلافی دارین حداقل بچه دار نشین

من دلم برا شما ها نمیسوزه هاااا برا بچه هایی که بی گناه به این دنیا میان و زیر دست شما نابود میشن میسوزه 🥹

دلم میسوزه برا بچه ای که به جای اینکه بچگی کنه باید به خاطر بی مسئولیتی والدینش بزرگی کنه

هر وقت بچه های دست فروش رو میبینم دلم میخواد انقدری پول دار شم که اول به اینا کمک کنم

این بچه ها چه گناهی دارن که وارد یه دنیایی شدن که پر از آدم بیرحمه

کاش اون آدمایی که ادعای فهمیدن و قدرت دارن می‌فهمیدن که شما چه پولدار باشی چه فقیر تهش مسیرت به خدا ختم میشه

اون موقع فقط خودتی 👤

نه خانوادت و نه اموالت ، تا گور باهات نمیان 💔

کاش به جای جمع آوری پول ، به فکر جمع آوری همدلی و مهربانی بودین

کااش...🌿

موضوع: دلنوشته 💕 ,
نويسنده :sonia
تاريخ: یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 21:5

نمی‌دانم دقیقا کجای این دنیا قرار دارم ،
دقیقا برای چه کاری به این دنیا آمده ام
برای رنج کشیدن ؟ ،، درد کشیدن ؟
برای اینکه ثابت کنم میتوانم درد را تحمل کنم ؟
من نمی‌توانم ، من دیگر توان ندارم 😔
تا آن موقع که بچه ای بیش نبودم ، می‌گفتند به خاطر کودک بودنم ، آرزوهایم را برآورده میکنی .
بزرگتر که شدم گفتند به خاطر دل پاکی که داری آرزوهایت برآورده خواهند شد
پس کو آن آرزوها ؟🥺
نکند اصلا من را نمیبینی
نکند فقط من را مهره ای در این دنیا میبینی که فقط باید درد بکشد و بازهم به تو ایمان داشته باشد
پس کو آن عدالت و توجهی که از آن می‌گویی🥲
باور کنی یا نه من واقعااا خسته ام
از بنده هایت که فقط به درد خودت می‌خورند خسته ام
خسته ام از بس گفتن مهربانی کن و مهربانی ببین
من برای دل خودم مهربان بودم ولی کدام یک از بنده های تو با دل خودش مهربانی کرد
کدام یک از آنها مانند بقیه نشد
چرا این دنیا را به وجود آوردی.
که هدیه ای به ما بدهی ؟!
هدیه ای که کسی قدرش را نداند به چه درد می‌خورد ؟🙁
کاش هیچ وقت من را وارد دنیایت نمیکردی
خدایا تو حتی دلخوشی های هرچند کوچک هم به من نداده ای که حداقل دلم را خوش به آنها کنم🥹
اگر قرار به امتحان کردن من است من ترجیح می‌دهم از بازی ای که در این دنیا درست کرده ای استعفا دهم ، من نمی‌خواهم دیگر بازی کنم
دنیای تو مانند بازی ای می ماند که تهش به خودت ختم می‌شود🧚‍♀️
می‌شود خواهش کنم من را از بازی حذف کنی
می‌شود دیگر امتحانم نکنی
می‌شود حداقل یک کدام از آن آرزوهایی که آرزو میکردم را برایم برآورده کنی
حداقل نیرویی بهم بده که بتوانم در دنیای تو دوام بیاورم
دنیای تو بد نیست ، بنده هایت هستند که بیش از هرچیز با نیش و کنایه هایشان..... خنجری می‌زنند که تا ابد التیام پیدا نخواهد کرد 😔
کاااش هیچ وقت به فکر درست کردن دنیایی به این گونه نبودی
کاااش....🥀

موضوع: دلنوشته 💕 ,
نويسنده :sonia
تاريخ: شنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 1:30

بعضی وقتا گیر یه آدمایی میبینم افتادم که زمین تا آسمون با منو عقایدم فرق دارن 🙃

حتی خانوادم

وقتی حس میکنم کسی آدم خوبیه یا کارش رو داره درست انجام میده با بدبینیشون میزنن توی ذوق خوش‌بینی هام🫠

فرق نداره آدمایی که مخالف عقایدتن کی هستن حتی اگر خانوادت هم بودن ، گاهی((فقط گاهی)) نباید به حرفشون گوش کنی

اونا با بدبینی ها و ترس هاشون باعث میشن جلوی پیشرفتت رو بگیرن.

یه بخشیش رو حق دارنا ولی وقتی بشه زیاده روی نه

من تا جایی که تونستم و توانم بود تا الان سعی کردم به حرف عقلم گوش بدم

سعی کردم اونقدر خوب بشمو تلاش کنم تا یه بار کسی با یه رفتارم نگه تو شبیه فلانی هستی😑

من خیلی کم پیش میاد حرفی ناراحتم کنه ولی وقتی این جمله رو می‌شنوم واقعااا درد میکشم🥲

من شبیه کسی نیستم حتی خانوادم

من حداقل خوشحالم که خودمو فقط و فقط شبیه خودم میبینم نه کس دیگه ای

شاید اگه دختری داره اینو میخونه از دست حرفم ناراحت شه ولی با اینکه خودم دخترم ولی از جنس دختر خوشم نمیاد

دختر جنسش از حسادته ، پر از چیزایی که حداقل میتونم با اطمینان بگم ۹۷ درصدش رو ندارم🙂

ولی در پرانتز هم بگم به پسرا هم علاقه ای ندارم ،‌ کلا برام فرقی نداره جنسیت آدما ، خیلی وقته فهمیدم تمایلی به هیچ کدوم ندارم چون هرکدوم به نوبه خودشون اخلاقیات مسخره زیاد دارن 😶

استثنا هم داریما ولی خب کمن

گاهی وقتا حس میکنم باید برم با یه روان شناس حرف بزنم چون حس میکنم هیچ چیز این دنیا برام جذابیت نداره😐

نمیدونم طبیعیه یا نه

ولی با این سن کمم حس میکنم سن یه آدم ۶۰ ساله ای رو دارم که ۶۰ سال زندگی کرده و خستست

سخته خیلیییی سخته بفهمی چیزایی رو که بیش از سنته

بعضی چیزا باید لحظه خودشون اتفاق بیفته ولی انگار برا آدمایی مثل من از اول کودکیمون انگار قرار بوده بیش تر از اونچه هستیم بفهمیم 😔

میدونم حرفام ضد و نقیض شدن ولی یه ذهنی دارم که پر از حرفا و اتفاقات فاش نشدنیه که همزمان و بدون اراده بهشون فکر میکنم

نمیدونم ولی بعضی وقتا میگم کاااش هیچ وقت به این دنیا نمیومدم

این دنیا به درد آدمایی شبیه من نمیخوره

آدمایی که خوبی میکنن ولی خوبی نمیکنن

درد آدمارو درمون میکنن ولی خودشون تهش میبینن که فقط خودشون رو دارن

و.......

نمیگم بده هااا نه

ولی توی جامعه ای که همه باید باهم تعامل و همکاری داشته باشیم یه ذره سخته

هر آدمی یه روز تغییر میکنه و امیدوارم منم تغییر کنم 🦋

چون حداقل اینو میدونم بعضی اخلاقیاتم بیش از همه اول داره خودمو اذیت میکنه

امیدوارم هر چیزی رو توی زمان خودش تجربه کنین🌱

فعلا همین 🌙

موضوع: دلنوشته 💕 ,
نويسنده :sonia
تاريخ: پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۲ ساعت: 1:14

یادمه بچه که بودم ، هروقت چیزی را دوست داشتم ،

براش اسم میذاشتم ، بیشتر هواشو داشتم ، هرجا میرفتم اون رو هم با خودم میبردم و مراقبش بودم که مبادا یه اتفاقی براش بیفته

و برادرم سر کارهایی که میخواست براش انجام بدم ، سر چیزهایی که دوستشون داشتم باهام معامله می‌کرد 🥲

اوایل گله میکردم ازش از خدا هم همینطور که چرا باید برادری داشته باشم که به هرچی بخوره الا برادر

ولی همون برادر با کاراش یادم داد ،

یا چیزی رو دیگه توی این دنیا دوست نداشته باشم یا اگر هم داشتم اونو جار نزنم که بشه نقطه ضعف برا کسایی که به دنبال منفعتشونن🫠

میدونین ما گاهی نکته های مهم رو از آدم های اطرافمون یادمیگیریم ، بدون اینکه متوجه بشیم 🌱

یادمه سال نهم یه معلمی داشتم که می‌گفت حتی دعواهای خواهر برادرا یه موقعیتی مهمه برای اینکه یادبگیرن که در مقابل غریبه ها حقشون رو بگیرن و ساکت نشینن

باهاش کامل موافق نیستما ولی حرفشو میشه گفت تقریبا قبول دارم (چون خیلی مواقع شده با برادرم سر بحث های مختلفی دعوا کنم ولی در مقابل غریبه ها گاهی یادم میره اصلا باید چی بگم و رومم نمیشه صدامو ببرم بالا و این بده🫤 )

قدر اتفاقایی که اطرافتون میفتن رو بدونید ، هر اتفاقی یه تجربست برای ترقی و پیشرفت کردنتون🙂

موضوع: دلنوشته 💕 ,
نويسنده :sonia
تاريخ: یکشنبه چهارم تیر ۱۴۰۲ ساعت: 23:28

گاهی آدم دلش برای خود گذشته اش تنگ می شود 🩶

برای آدمی که بوده و دیگر به هر دلیلی نیست

نمیدانم خوب است یا بد ولی وقتی فکر به گذشته بشود خورهء جانت و رهایت هم نکند و ندانی باید چه کار کنی ،

حس طاقت فرسایی ست که فقط لحظه شماری میکنی تا از آن رها شوی و خودت را وقف زندگی حالت کنی ،

تا به الان آدم های زیادی در زندگیم بودند که خیلی از آنها دیگر نیستند ، مگر چند استثنایی که دوستشان داشتم و شاید هم دوستم داشتند 🙂

به دنبال دوست داشته شدن نیستم ، نه

خیلی وقت است که به دنبال آدم های واقعی میگردم

آنهایی که رفتارشان بدون هیچ چشمداشتی است

آنهایی که بدون هیچ غرضی وارد زندگیت شده و خوب بودن را به تو متذکر می‌شوند

نمیگویم آدم های تا به الان زندگیم خوب بودند، نه

نه خوب بودند و نه بد

چراکه هرکدامشان باعث تغییر در زندگیم شدند

میدانم هنوز هم انسانهای خوبی را میتوان یافت ولی آنکه کجای این سیاره خاکی هستند را نمی‌دانم

میدانی به راستی بعضی اتفاق ها ارزش تجربه کردن را ندارند

ولی بماند که گاهی ، خیلی از اتفاقات دنیا به میل و خواست ما پیش نمی روند و سر بعضی از اشتباهات زندگیمان متاسفانه بدجوری قضاوت می شویم 💔

شاید به همین دلیل است که نمیتوانم آنهایی که دیگر در زندگیم نیستند را فراموش کنم ، چراکه خاطراتشان و کارهایی که با من کردند از ذهنم بیرون نمیروند 🥲

و چقدر بد است این یادآوری و مرور خاطراتی که بیش از همه قلبت را به درد می آورد

راستش خیلی وقت است تنها بودن ، خلوت کردن و حرف زدن با خودم را معیار و ملاک زندگیم قرار داده ام 🌈

چرا که متوجه شدم تنها بودن به معنی نداشتن کسی نیست بلکه یک نیاز درونی ست که به این درک رسیده ای با خودت هم میتوانی شاد باشی و خودت حال خودت را خوب کنی

و به این نتیجه رسیدم که پختگی و عاقل بودن الانم را مدیون تمامی کسانی هستم که یادم دادند هرجا و هر مکانی جای محبت ، مهربانی و اعتماد کردن نیست 🍃🙃


+ آهنگ بالا به نظرم با حس و حال این نوشته خیلی مچ بود گفتم بزارم شما هم گوش بدین 🌿

موضوع: دلنوشته 💕 ,
نويسنده :sonia
تاريخ: پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۲ ساعت: 11:43

میشه یکی برا من یه چیزیو توضیح بده

من نمیفهممم چرا یه سلبریتی رو انقدر بزرگش میکنین 🤐

بابا منم سلبریتی های زیادی رو دوست دارم ولی آخه واقعا دلیل نمیشه بخاطر ازدواجشون یا هر چیز دیگه ای دست به خودزنی و خودکشی و .....‌ بزنم

واقعا درکتون نمیکنم 😬

هرجا نگاه میکنی یا یکی داره گریه میکنه یا یکی افسرده شده یا یکی خودکشی کرده ، ینی هیچ وقت بیمارستانا این حجم از خودکشی رو ندیده بودن 🫤

دلیل نمیشه چون شماها دوستشون دارین و طرفدارشون هستین دست به کاری نزنن

بابا یذره عاقل شین ، برا خودتون ارزش قائل بشین

همین کارا رو میکنین که پسرا به خودشون مغرور میشن و فک میکنن همه دخترا خاطرخواهشونن 😟

به جای اینکه برای خوشبخت شدنشون دعا کنین برای بدبختیشون دعا میکنین ؟!!!!!😲

واقعاااا نمیفهممتون

خواهشا یذره به خودتون بیاین و عاقل شین 🙏

اینجوری فقط ارزش خودتونو پایین میارین

نويسنده :sonia
تاريخ: دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۲ ساعت: 14:29

مگر چگونه زندگی میکنیم

که تا کسی میمیرد میگوییم راحت شد !!

خانه های بزرگ اما خانواده های کوچک داریم ،🙃

مدرک تحصیلی بالا اما درک پایینی داریم

بی هیچ ملاحظه ای ایام میگذرانیم اما دلمان عمر نوح میخواهد !!

کم میخندیم و زود عصبانی میشویم

کم مطالعه میکنیم اما همه چیز را میدانیم !

زیاد دروغ میگوییم اما همه از دروغ متنفریم،

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما زندگی کردن را نه

ساختمانهای بلند داریم اما طبعمان کوتاه است

بیشتر خرج میکنیم اما کمتر داریم🥲

بیشتر میخریم اما کمتر لذت میبریم

فضای بیرون را فتح کرده ایم اما فضای درون را نه

بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر عمل میکنیم

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن را...!🙁

موضوع: دلنوشته 💕 ,
نويسنده :sonia
تاريخ: یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۲ ساعت: 14:0

ﺍﺯ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:

ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﻟﮕﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﯿﺮﻭﯼ درزندگی ﭼﯿﺴﺖ؟

ﮔﻔﺖ : ‏« ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ‏» ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﻟﮕﻮ ﻫﺴﺘﻨﺪ.👶

ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻨﺪ ،

ﮔﻔﺖ : ﺳﺨﺖ ﺩﺭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯿﺪ ،ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ

ﺷﺶ ﺧﺼﻮﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻫﯿﭻﮔﺎﻩ

ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩ...

ﺍﻭﻝ ﺍﯾﻨﮑﻪ: ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﯽﺩﻟﯿﻞ ﺷﺎﺩ ﻫﺴﺘﻨﺪ😃

ﺩﻭﻡ ﺍﯾﻨﮑﻪ: ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺍﺳﺖ

ﺳﻮﻡ ﺍﯾﻨﮑﻪ: ﻭﻗﺘﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ

ﺗﺎ ﺑﺪﺳﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺍﺻﺮﺍﺭ

ﺑﺮ ﻧﻤﯽﺩﺍﺭﻧﺪ..😊

ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺍﯾﻨﮑﻪ: ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺩﻝ ﻧﻤﯽﺑﻨﺪﻧﺪ.

ﭘﻨﺠﻢ ﺍﯾﻨﮑﻪ: ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ

ﺳﺮﯾﻊ ﺁﺷﺘﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻢ ﮐﯿﻨﻪ

ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﻧﺪ ..🫂

ﺷﺸﻢ ﺍﯾﻨﮑﻪ : ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ.

پس کودکانه زندگی کنید 🧚‍♀️

نويسنده :sonia
تاريخ: شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۲ ساعت: 1:40

تنها چیزی که از حال شب فهمیدم ،

هجوم تمام اتفاقات است

حتی شب خاصیتش را به ما هم القا می‌کند

برای همین است اگر کسی بخواهد کسی را تحت تاثیر قرار دهد ، از خاصیت شب استفاده می‌کند 💔

شب که می‌شود آدم ها احساساتشان بروز می کند

حتی اگر سنگ دل ترین آدم هم باشی ، بالاخره شب طاقتت را کم می‌کند 🙂

خود واقعیتت را که در روز میخواستی پنهانش کنی را نشانت می‌دهد و نقابت را برمی‌دارد

شب را دوست دارم 🩶

چون میتوانم خودم باشم

میتوانم بدون آنکه کسی متوجه شود ، بغضی که در روز سعی در خفه کردنش داشتم را با اهنگ بیرون دهم ،

در گذشته غرق شوم ،

به آینده ام فکر کنم ،

به آدم هایی که بوده اند و الان نیستن و آدم هایی که هستند و دوست دارم بازهم باشند 🥲

آری شب بهترین موقع است برای اینکه بتوانی خودت باشی بدون هیچ نقابی 👤

شب باعث می‌شود نقابت را برداری و یک ذره هم که شده با خودت و دلت و تمام اعضای بدنت روراست باشی

شب را دست کم نگیرید🧚‍♀️

خیلی ها در این شب ها دست به کارهایی زدند که جرات نداشته اند در روز دست به آن کار بزنند 🫣

موضوع: دلنوشته 💕 ,
نويسنده :sonia
تاريخ: دوشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت: 20:3

بالاخره سال 1401 با تمامی فراز و نشیب هایش دارد به پایان می رسد

سال جنگ و خون بود تا یک سال خوب😔

چیزهای زیادی را در این سال تجربه کردیم و به چشم دیدیم

سالی که حتی نمیدانم چگونه شروع شد و چه موقع به اتمام رسید

سالی که در آن جنگ ، محدودیت اینترنت ، زلزله ، آتش سوزی ، حمله تروریستی ، مسمومیت دختران و ... را

به چشم دیدیم و غم بزرگی را با هرکدام تجربه کردیم😢

امیدوارم در این سالی که پیش رو داریم اتفاقات خوبی برایمان رقم بخورد🤗

و خوشی ها هرچه زودتر جای غم و غصه هایمان را بگیرد

بیایید با شروع سال جدید ما هم تبدیل به آدم جدیدی شویم

و خودمان به زندگیمان رنگ و بوی بهاری بدهیم😇

با خوبی ها و بدی ها ، هر آنچه بود ، برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد ،

برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد و سالی دیگر گذشت

روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد🌱

نويسنده :sonia
تاريخ: پنجشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۱ ساعت: 18:47

بی ارزش ترین نوع افتخار ،
افتخار به داشتن ویژگیهایی است که


خود انسان در داشتنشان هیچ نقشی ندارد


مثل چهره ، قد، رنگ چشم ، ملیت ،
ثروت خانوادگی و خیلی چیزهای دیگر...


از چیزایی که خودتان به دست آورده اید حرف بزنید.

مثل انسانیت ، شعور، مهربانی ، گذشت، صداقت و ..


آدمی را آدمیت لازم است
عود را گر بو نباشد هیزم است.

موضوع: دلنوشته 💕 ,
نويسنده :sonia
تاريخ: دوشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۱ ساعت: 16:8

دقت کردین جملات وارونه چگونه است؟🧐

+ البته «نادان» همیشه از هر جهت «نادان» است ‌‌:)

موضوع: دلنوشته 💕 ,
نويسنده :sonia
تاريخ: پنجشنبه هشتم دی ۱۴۰۱ ساعت: 1:2

متاسفم از اینکه در بین آدم هایی زندگی میکنم که هرکدام گمان میکنند برتر از فردی دیگر هستند

یادم نمی آید ولی مواقعی بود که در کنار آدم ها لذت میبردم

لذت میبردم از بودن در جمعی که از کنار هم بودن با آن افراد خشنود و راضی بودم

ولی الااااان .....

ولی الاااان در کنارشان که قرار میگیرم حس خوبی نسبت به هیچ کدامشان ندارم

از حرف هایی که چه آگاهانه و چه ناآگاهانه از دهان اطرافیان خارج میشود حس انزجار تمام جانم را فرا میگیرد 😔

چه دلیلی دارد فردی خودش را بالاتر از دیگری ببیند؟!!

واقعااا نمیدانم چه بگویم...

از این رفتارها بیزارم ، بیزارم از اینکه با اینگونه رفتارها اختلاف های زیادی را برای بقیه رقم زده ایم

و حق پیشرفت و زندگی کردن را از آدمیان گرفته ایم و میگیریم😐

هرکسی استعداد و مهارت خاص خودش را دارد ، هرکسی میتواند آدم خوبی باشد پس چرا نمیخواهیم قبول کنیم که همه با هم متفاوت هستیم؟؟!!!

کاااش یاد میگرفتیمممم از یکدیگر درس زندگی بیاموزیم ، تجربه های خود را با دیگران به اشتراک بگذاریم و به همدیگر در مسائل زندگی بدون آنکه مهم باشد آن فرد از چه رده ایست کمک کنیم .

همه ما آدم ها در یک سری کارها ضعف داریم و در یک سری قوی هستیم

چه خوب است نقاط قوتمان را با یکدیگر به اشتراک بگذاریم و از دیگران برای بهتر کردن نقاط ضعفمان یاری جوییم 🌼

درست است بالا پایینی های زندگی و مشکلات آن بر رویمان فشار آورده ولی بیایید با همدلی و درک همدیگر اوضاع را برای خود و دیگران بهتر کنیم👼

باور کنیییید خوب بودن آن قدر ها هم سخت و پیچیده نیست🌟🍃

موضوع: دلنوشته 💕 ,
نويسنده :sonia
تاريخ: چهارشنبه سی ام آذر ۱۴۰۱ ساعت: 22:34

چقدر این شب یلدا را دوست دارم!

بهانه‌ی موجه و دلپذیری که بانیِ تجدید دیدارهاست،

که با لبخندی، نفس نفس زنان، از فاصله‌های دور می‌رسد ،

دست‌های تنها مانده میانِ مشغله‌های روزگار را می‌گیرد و به واسطه‌ی احساسی عمیق و چند هزارساله، آدم‌ها را دور هم جمع می‌کند .👪

یلدایی که ته تغاریِ پاییز است و نو رسیده‌ی خوش یُمن و دلبرانه‌ی زمستان، یلدایی که عاشق است...

که سرآغازِ جاودانه‌ترین لبخند‌هاست، سرآغازِ گرم بودن و گرما بخشیدن در دلِ سردترین شب‌ها و بی‌فروغ ترین روزها... این یلداهای با هم بودن فرصت خوبی‌ست؛

فرصتی برای شستنِ غبارِ رخوت و تنهایی از آینه‌ی دل، فرصتی برایِ دوست داشتن و دوست داشته شدن، به بلندایِ یک دقیقه، به وسعتِ یک عمر... 👼

#نرگس صرافیان طوفان

🍂یـــــلــــداتــــون مــــبـــارڪ 🍉

نويسنده :sonia
تاريخ: جمعه سیزدهم آبان ۱۴۰۱ ساعت: 20:29

- یک صبح سرد زمستانی از خواب بیدار شویم، پشت پنجره سفید باشد، همان‌موقع یکی فریاد بزند، آخ جون مدرسه‌ها تعطیله، بریم برف‌بازی!

- دو هفته مانده به عید مدارس را تعطیل کنند، پیک شادی به دست و خوشحال، دست هم را بگیریم و به خانه برگردیم.

- یک عصر خنک پاییز، کل تکالیف فردامان را مرتب و درست نوشته‌باشیم، برویم دنبال بچه‌ی همسایه که "من مشق‌هام را نوشتم، بریم بازی؟"

- یکی از بچه‌های کلاس با ذوق خبر بیاورد که معلم گفته درس نمی‌دم، امروز به‌جای ریاضی، ورزش دارید.

- اواخر شهریور باشد، بابا با یک پلاستیک پر از دفتر و کتاب و جلد و لوازم‌التحریر و کیف از راه برسد و بوی تازگی پاک‌کن و کتاب‌ها بپیچد توی اتاق.

- گرسنه و خسته از مدرسه برگردیم خانه، در را باز کنیم و ببینیم مامان سفره را تازه پهن کرده و بوی خوشِ قرمه‌سبزی، بزاقمان را تحریک کند به ترشح.

- تولدت باشد، شمع‌ها روی کیکی که مامان برایت پخته چشمک بزنند، چشمانت را ببندی و قبل از فوت کردنشان، کلی آرزوهای خوب کنی.

- تمام مدرسه صف کشیده‌اند توی حیاط، همه جا تزئین شده، مدیر مدرسه میکروفن را به دست گرفته تا اسامی شاگردهای اول تا سوم را اعلام کند، تو با ذوق، قند توی دلت آب کنی و حواست به جوایز کادوپیچ شده باشد و فکر کنی کدامشان برای توست و توی آن چه می‌تواند باشد!

- تابستان، خانه‌ی مادربزرگ، همه‌ی اهل فامیل جمع و فضا برای خواب کم باشد، رختخواب بچه‌ها را توی ایوان پهن کنند، شب با کلی داستان و حرف و خنده‌ی دسته جمعی بخوابی و در گرگ و میش صبح و با نسیم آرام و هیاهوی گنجشک‌ها در حالی که پتو از روت کنار افتاده و سردت شده بیدار شوی.

- بروی روی پشت بام، مامان چند سینی لواشک درست کرده‌باشد، یکی‌ش را برداری و دور از چشم همه، پشت یکی از دیوارها، همه‌اش را تنهایی بخوری.

- قلکت را بشکنی و با پولش عروسک یا توپ یا دوچرخه‌ای که دوست داشتی را بخری، بگذاریش جلوت و هی نگاش کنی.

- مدرسه‌ها تعطیل شده، با لباسی که خلاف قانون مدرسه بوده بروی کارنامه‌ات را بگیری و در نهایت شادی و شعف، تا خانه را لی‌لی کنان و با ذوقِ تعطیلات تابستانه بدوی.

- توی کلاس، کلافه و خسته وسط نیمکت، روبروی معلمِ در حال تدریس نشسته‌ای، از پنجره مامانت را ببینی که دارد با مدیر مدرسه حرف می‌زند، بعد از چند دقیقه درب کلاس باز شود و بگویند "فلانی وسایلت را جمع کن، مادرت آمده دنبالت" و بفهمی اجازه‌ات را برای یک مسافرت چند روزه‌ گرفته...

دلمان یک شادیِ معمولی، حقیقی، اما عمیق می‌خواهد.💞

👤نرگس صرافیان طوفان

موضوع: دلنوشته 💕 ,
نويسنده :sonia
تاريخ: سه شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۱ ساعت: 14:14

به نظرم از جمله ی
"صبر کن ، همه چیز درست می شود"
مسخره تر نداریم!
آخر با نشستن و دست روی دست گذاشتن تا حالا چه چیزی درست شده ؟!
مثلا ، چند عاشق به هم رسیده اند ؟
چند زندگی سر گرفته ؟
چند نفر مشکل مالی شان حل شده!
چه کسی برای خودش خانه یا ماشین مورد علاقه اش را خریده …
کدام پدر با صبر کردن جهیزیه دخترش جور شده …
یا کدام پسری کار پیدا کرده ؟
به نظرم
باید جای واژه ها را عوض کرد
باید گفت
"سعی کن ، تا همه چیز درست شود "
برای خواسته ات بجنگ ، تا همه چیز درست شود …
بعضی واژه ها اشتباهی جا افتاده اند!!

موضوع: دلنوشته 💕 ,
ابزارک هاي وبلاگ
قالب وبلاگ

 RSS