یک روز از پدرم پرسیدم فرق بین عشق و ازدواج چیست؟
روز بعد او کتابی قدیمی آورد و به من گفت این برای توست. با تعجب گفتم : اما این کتاب خیلی با ارزش است، تشکر کردم و در حالیکه خیلی ذوق داشتم تصمیم گرفتم کتاب را جایی دنج بگذارم تا سر فرصت بخوانم.
چند روز بعد پدرم روزنامه ای را آورد، نگاهی به آن انداختم و بنظرم جالب آمد که پدرم گفت این روزنامه مال تو نیست، برای شخص دیگریست و موقتا میتوانی آن را داشته باشی، من هم با عجله شروع به خواندنش کردم که مبادا فرصت را از دست بدهم،
در همین گیر و دار پدرم لبخندی زد و گفت : حالا فهمیدی فرق عشق و ازدواج به چیست؟
در عشق میکوشی تا تمام محبت و احساست را صرف شخصی کنی که شاید سهم تو نباشد اما ازدواج کتاب با ارزشیست که به خیال اینکه همیشه فرصت خواندنش هست به حال خود رهایش میکنی...!
👤آندره ژید
به نظرم از جمله ی
"صبر کن ، همه چیز درست می شود"
مسخره تر نداریم!
آخر با نشستن و دست روی دست گذاشتن تا حالا چه چیزی درست شده ؟!
مثلا ، چند عاشق به هم رسیده اند ؟
چند زندگی سر گرفته ؟
چند نفر مشکل مالی شان حل شده!
چه کسی برای خودش خانه یا ماشین مورد علاقه اش را خریده …
کدام پدر با صبر کردن جهیزیه دخترش جور شده …
یا کدام پسری کار پیدا کرده ؟
به نظرم
باید جای واژه ها را عوض کرد
باید گفت
"سعی کن ، تا همه چیز درست شود "
برای خواسته ات بجنگ ، تا همه چیز درست شود …
بعضی واژه ها اشتباهی جا افتاده اند!!
کشوری را میشناسم...
که ریختن " کنجد " بر روی " بربری " برای مردمانش یک " آپشن " محسوب میشود
در آن کشور،مردمانش بجای حل مشکلاتشان
سعی میکنند به بهترین شکل ممکن، زندگی خود را با آن تطبیق دهند ...
در آنجا مردم،خانه ی رو به آفتاب را گرانتر میخرند...
و بعد با هفت لایه پرده ، تمام پنجره ها را می پوشانند ...
جالب است در آن کشور
یک دختر کنار خیابان ... میتواند مهمترین عامل یک ترافیک سنگین باشد!
در آن کشور اگر آدمها دلشان بگیرد
باید بروند قبرستان ...بیمارستان...تیمارستان یا آسایشگاه سالمندان!!
تا بفهمند غمهای بزرگتری هم هست ...
نکند که دلشان هوای شادی بکند ...
و همه در آنجا،برای هر تغییر و هر اتفاقی
بدنبال منجی اند ...
هر کسی غیر از خودشان...!
در آن کشور تفاوت بین شادی کردن و عزاداری را
تنها با دیدن محل برخورد دست ها میتوان فهمید ...
هر کسی که گفته : آن کشور از جهان سوم است
یقین دارم تا سه بیشتر بلد نبوده بشمارد.