پیرمرد و گندم

دلنوشته+مطالب علمی و آموختنی

با عنوانی از مطالبی گوناگون و مفید

نويسنده :sonia
تاريخ: دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۲ ساعت: 21:59

گویند دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!

در راه با پروردگار سخن می گفت:

(ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای)

در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندم ها به زمین ریخت!

او با ناراحتی گفت:

من تو را کی گفتم ای یار عزیز

کاین گره بگشای و گندم را بریز!

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود؟

#پروین_اعتصامی

نشست تا گندم ها را از زمین جمع کند،

در کمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!

ندا آمد که:

تو مبین اندر درختی یا به چاه

تو مرا بین که منم مفتاح راه

🖋 #مولانا

ابزارک هاي وبلاگ
قالب وبلاگ

 RSS